رکابِ زشتِ نگینِ زیبا
نویسنده: فاطمه لیالی
زمان مطالعه:6 دقیقه

رکابِ زشتِ نگینِ زیبا
فاطمه لیالی
رکابِ زشتِ نگینِ زیبا
نویسنده: فاطمه لیالی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
مادربزرگ دوستم جایی جز خانه خودش خوابش نمیبُرد. خانه خواهرزاده و پسر و داماد اگر مجبور میشد بماند، تشک و متکایش را میبرد که خودش را گول بزند اما افاقه نمیکرد. نیمهشب میدیدندش که نشسته وسط رختخواب و سرش را در دست گرفته. از یک جایی به بعد خانه کسی نماند تا راحت بخواند، کسی هم اصرارش نکرد. شبها را در خانه خودش راحت خوابید تا وقتی که خانهی قدیمی را بازسازی کردند. درب و پنجرهها را عوض کردند، دیوارها را دوباره گچ گرفتند و رنگآمیزی کردند. پارکت جای موزاییک را گرفت و کولر جای پنکه سقفی را و اسباب نو کردند که به خانهی جدید بیاید. مادربزرگ از شروع نوسازی خانه خوابش به هم ریخت. میگفتند پیرزن لابد اعصاب این بهمریختگی و خاک و خُل را ندارد، خانه آماده شود درست میشود. خانه آماده شد و خواب مادربزرگ درست نشد. به نیمه شب بیدار شدن و در رخت خواب نشستنها، کابوس و نفستنگی و عرق سرد هم اضافه شده بود. چکاپهای پزشکی سلامت کاملش را تایید میکرد و بدخوابی را به هیچ چیز نمیشد ربط داد. هیچ چیز جز خانهی نو. این را شش ماه بعد که مادربزرگ صحیح و سالم یک شب در خواب سکته کرد، بچههایش گفتند. «مامان ظاهر جدید خونه رو طاقت نیاورد، غریبه موند براش.»
عدل، این بار که قصد داشتم مشهد را غیرزیارتی ببینم، این بار که با خانواده آمدم و بیخانواده در شهر میچرخم، این بار که از کوچهی پشت هتل، دائم صدای بولدوزر و بیل مکانیکی میآید، این بار که در تمام عکسهایم، آسمان مشهد با ساختمانهای بدقواره خدشهدار شده و حواسم جمعِ رشدِ قارچگونهی ساختمانهای بلند در بافت پیرامون حرم است، باید دوستم خبر فوت مادربزرگش را بدهد و قصهی بازسازی خانه را تعریف کند. در ذهنم مادربزرگ دوستم را به حیات شهری ربط میدهم و بازسازی خانه را میگذارم جای تخریب و نوسازی بافت سنتی اطراف حرم. به مردمی فکر میکنم که حالشان با ظاهر جدید شهرشان خوب نیست که راننده برمیگردد و میگوید «اونجا چرا؟ مسافر مگه نیستی؟ نبرمت 17 شهریور؟» گرمای هوا را بهانه کرده و برای مسیری کوتاه سوار تاکسی شده بودم به قصد همین همصحبتی. شب قبل که رسیده بودیم، تاریکی غالب نگذاشته بود یادم بیاید این همان خیابانی است که در سفرِ چند سال پیش هم ساکنش بودیم و این هتلها و پاساژهای بلند روی همان چالههای گود بزرگی ساخته شده که دورشان حصار کشیده بودند و لابد چند سال بعد هم قرار است گودهای محصور فعلی قد بکشند تا کسانی درشان اقامت کنند یا سوغات بخرند. از راننده میپرسم «کل این خیابون داره تبدیل به مجتمعهای اقامتی، تجاری میشه؟ کسی قرار نیست کاری کنه؟» میگوید «خبر نداری زیر 150 متر اصلا مجوز ساخت نمیدن. یا باید بفروشی یا با زمینهای کناری یکی بشید و بسازید.»
برای منِ در شهر زیارتی زیسته و از شهرِ زیارتی آمده، الزامات رفاهی یک «زائرشهر» بدیهی و قابل درک است ولی برای همین «من» سوال است، شهر و هویت و مردمش تا کجا میتوانند فدای رفع این نیاز شوند و چرا باید بافت سنتی شهر سیمرغی شود که بسوزد تا از خاکسترش پاساژ و هتل قد علم کند. انگار زمینها در مشهد محکوم به همیناند، چند سال زودتر یا دیرتر و چیزی که اهمیت ندارد، چهره شهر و حال مردمانش است. مشهدِ این سالها زنی را میماند که در پی مقبولیت این و آن، عملهای (نا)زیبایی بسیاری انجام داده و حالا نه تنها زیباتر نشده بلکه دیگر شبیه خودش هم نیست و زن همسایه در صف نانوایی نمیشناسدش. مثل خانهای که مادربزرگ دوستم نمیشناخت و دیگر در آن خوابش نمیبرد.
در شهرگردیها خصوصا در بافتهای مرکزی و سنتی شهرها، دلم نمیخواهد از نقشه استفاده کنم و ترجیحم آدرس پرسیدن از کسبه و گفتگو به همین بهانه است. نقرهفروشی را کسی نمیشناسد. سخت پیدایش میکنم. دوستی معرفیاش کرده و از انصافش گفته. دنبال انگشتری برای مامان میگردم. یکییکی انگشترها را در انگشت میگذارم، یا سنگشان را نمیپسندم یا رکاب دورش را. میپرسم «شما تازه اومدید اینجا؟ از هر کی میپرسیدم، مغازهتون رو نمیشناخت.» از پشت شیشهی ویترین مغازه، ساختمان بزرگی را نشان میدهد. در امتداد انگشت اشارهاش اسکلت فلزی هفت هشت طبقهای را میبینم که انتظار پاساژ شدن را میکشد. «مغازهمون اونجا بود. چند ماهه فروختیم. فروش که... خب پولش رو گرفتیم ولی مگه میتونستیم نفروشیم؟» شبیه این جملهها را زیاد شنیدم. کسانی که به روشهای مختلف مجبور به فروش خانه یا مغازهشان شدهاند چون ارادهای بزرگتر و سنبهای پرزورتر تصمیم به تجاریسازی منطقه داشته و دارد. تصمیمی که تبدیل شهر و زندگیهایش به مجتمعهای بزرگ بیروح و بیقواره را میطلبد و نتیجهاش هتلهایی است که چراغ خاموش تمامی اتاقهای برخی طبقاتش خبر از خالی بودنشان میدهد و پاساژهایی که یا کسی از پس هزینه اجاره واحدهایش برنمیآید و خاک میخورند یا کسبهاش از کسادی بازار و نبود مشتری مینالند. «شهر» و «زیست شهری» در بافت اطراف حرم، زیر هجمه آهن و بتن آخرین رمقهایش را از دست میدهد تا مسافرانِ اکثرا غیرایرانی با چمدانهای پرتر از مشهد بروند. فقط خدا میداند حذف زندگی و مردم بومی از بافت مرکزی شهر چه آسیبهایی را متوجه فرهنگ، امنیت و چهرهی بافت حریم حرم میکند.
جایی در مستند «نسیان»، مردی که ساکن بافت سنتی اطراف حرم است با چشمان و صدایی لرزان رو به دوربین میگوید "مو از تو خانهم بلند میشدُم صبح میآمدُم رو پشت بام سلام میدادُم به امام رضا، الان سلام بدُم به کی؟ غصهی اینُم. کی مِیفهمه؟ هیشکی." و عمق درد از صفحه لپ تاپ رد شده و گلوی مخاطب حجمی سفت که قورت دادنی نیست را در خود حس میکند.
حالا تکیه دادهام به دیوار سفید بهشت ثامن. روبهرویم سفیدی محض است و بالای سرم، پاهای بیقرار به شوق زیارت قدم برمیدارند. فکر میکنم به آدمهایی که زیر این سنگهای سفید خوابیدهاند. بالای سر آخرین خانهی آدمهای زیبا نشستهام و به زیبایی دریغشده از شهر فکر میکنم و زندگیها و صداها و خاطراتی که زیر تن سنگین سازههای نازیبا برای همیشه دفن میشوند.
دست میکنم توی کیف و انگشتر مامان را درمیآورم. بالاخره توانستم انتخاب کنم. رکاب خوب، زیبایی نگین را بیشتر میکند و رکاب ضعیف، جلوی دیده شدن نگین را میگیرد. انگشتر را در انگشتم میگذارم و فکر میکنم کاش هر کس که دستش میرسد، فکری به حال رکابِ نگین ارزشمندِ مشهد و ایران بکند.

فاطمه لیالی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
